آغاز سفر ...
 

پلکهایم را می بندم، نگاهم را واگردان می کنم به خویشتن خویش.
پلکهایم را از درون گشودم.
نگاه کردم؛ ولی هیچ ندیدم.
از دل پرسیدم؛ این نا کجا آباد کجاست؟ من هیچ نمی بینم.
پاسخ داد: کشف سرزمینی است برای نخستين بار.
گفتمش؛ هیچ نمی بینم
دل خندید و گفت:با چشم دل باید دید.
چشم دل گشودم باز هیچ ندیدم.
نپرسیده دل پاسخ داد: چشم دل را نوری است، تفکر نامیدن اش.
برای دیدن نور باید روشن شود.
تفکر کردم"نور روشن شد.
در درون خود سرزمینی
و خاکی از آن خویش یافتم.
در آن شهری بود ویران.
غریزه ها همه جا دستخوش آشوب بود و در همه جا پا را از هر مرزی فراتر گذاشته بودند.
غرایزم به جان هم افتاده بود.
به خود آمدم و دیدم وجودم سیاه چال و همه خواهش های زشت.
از دل پرسیدم: این کیست.
دل گفت: موجودی تباهی زده و نمونه زشت که قرار بود انسان باشد.
گفتمش: تو و وجدان را گذاردم تا نگهبان باشید.
دل خنده ای تلخ کرد و گفت:یادت هست"هنگامی که نفس ات تکه ای از من دریوزه می کرد چه ارزان دادی".
یادت هست: مرا زباله دان نشئه گی و غرایز و خواهش های زشت نمودی.
گفت یادت هست:
فریاد زدم دیگر بس است.
دل گفت: ولی یادت نبود که همسر، مهر و محبت،  فرزند و تمام خوبیها و آنان که دوستشان داری همان جا خانه دارند.
گفت این چیزی است که تو ساخته ای، این شهر توست.
و من دیگر نخواستم اینچنین باشم.
و سفر آغاز شد.

دلنوشته: مسافر یاشار
برداشت آزاد