زمانی که خورشید می تابد اگر جنس زمین از خاک باشد مقدار زیادی از انرژی خورشید جذب خاک شده و به سرعت به انرژی حرارتی تبدیل می گردد که این امر باعث بالا رفتن دما در آن قسمت می شود بنابراین اگر جایی ما پوشش سبز داشته باشیم این پوشش جلوگیری می کند از جذب انرژی نور خورشید به صورت حرارتی و یک مقدار زیادی از نور را منعکس می کند و یک مقداری را در فرایند فتوسنتز یا تولید اکسیژن و مواد غذایی بکار میبرد .بنابراین پوشش سبز اجازه نمی دهد که نور خورشید به انرژی حرارتی تبدیل شود. یخ ها نیز در زمین همین کار را انجام می دهند . یعنی هر کجا که شما یخ داشته باشید آنها نیز انعکاس نور می دهند و کاملاً مثل آیینه عمل می کنند. دانشمندان برایشان سئوال پیش آمده بود که با محاسباتی که کرده بودند در قطب شمال چرا یخ ها زودتر آب شده اند و متوجه شدند که زودتر آب شدن یخ  پوشش زمین را تغییر می دهد و خاصیت آیینه ای را از بین می برد. بنابراین سرعت گرم شدن بالا می رود. حالا بخش زیادی از پوشش سبز در قالب جنگل هامی باشد ولی یک تفاوتی وجود دارد.
 

اگر برگردیم به ده هزار سال پیش می بینید که خیلی از خوراک ها و میوه هایی که که الان استفاده می کنیم، تغییر کرده است، مثلاً پنجاه مدل هلو داریم یا هزار مدل گردو در کل زمین داریم حال اگر همه مواد مصرفی گیاهی را در نظر بگیریم میبینیم که تنوع اینها خیلی زیادشده است. با آقای اشکذری که صحبت میکردیم میگفتیم که آیا در ده هزار سال پیش گیاهان به همین شکل بوده اند یا نه؟
 

اصلاً این انواع مختلف در گذشته بوده یا اگر بوده به چه شکل بوده است؟ جواب این سوال این است که به این شکل  نبوده اند یا اگر هم بودند اصلاً به این شکل امروزی خود نبودند. پس چه اتفاقی افتاده است که در چند میلیون سال اتفاقی نیافتاده و تعدادی گیاه وجود داشتند و تغییراتی نیز نمی کردند و حال ظرف چند صد سال تغییراتی کرده و انواع مختلفی به  وجود آمده اند. این کار انسان است.


انسان کاری که انجام داده است این بود که با یک دانشی اینها را پرورش داده است. حتی گیاه خشخاش نیز در ابتدا بصورت وحشی بوده و بعداً اهلی شده است. اصطلاحی که اینجا استفاده شده اصطلاح اهلی شدن است. اهلی شدن یک گیاه تمام این اتفاقات را بوجود آورده است .  یعنی انسانها آمدند گیاهان و میوه ها را اهلی کردند . گیاهان در شکل ابتدایی خود محدود و معدود وجود داشتند.
 

یک گیاهی مثل آلو بصورت جنگلی وجود داشت ولی خیلی کوچک و بسیار ترش می باشد و کاری که با آن می توان کرد این است که در نهایت لواشک با آن درست کنیم و کاربرد دیگری ندارد یعنی میوه ها در شکل ابتدایی خود تعداد محدودی خاصیت داشتند که کاربرد زیادی نداشت و میزان محصولی که تولید می کردند بسیار کم بوده است. مثلاً یک درخت شاید پنجاه دانه میوه به بار می داده است  ولی این میوه بسیار کوچک بوده و  طمع خوبی هم نداشته و استفاده از آن نیز بسیار محدود بوده است.
 

این سوال پیش می آید که چرا به این شکل بوده است؟ چون آن گیاهان کاملاً وحشی و بدوی بودند اما یک دانشی که انسان و باغبان داشته آمده آن را اهلی کرده حال به چه شکل؟ آن گیاهان تقصیری نداشتند زیرا در شرایطی زندگی می کردند که برای اینکه بتوانند به حیات خود ادامه دهند باید می جنگیدند و دائماً با گیاهان اطراف خود در حال جنگیدن بودند تا بتوانند نور را بگیرند. این گیاهان با شرایط، موجودات و تغییرات سخت می جنگیدند بنابراین آن شکل وحشی با طبیعت کاملاً سازگاری دارد اما نتیجه چه شد، این بود که تمام نیروی گیاه یا درخت صرف این شد که خود را حفظ کند و فقط وجود داشته باشد. بنابراین اگر سالی پنجاه دانه زرد آلو جنگلی می دهد بسیار کار مهمی انجام داده است اما انسان چه کار کرد آمد اینها را در یک شرایط خاصی پرورش داد.


هر درخت نمی تواند از یک حدی به درخت دیگر نزدیکتر باشد چون سایه این درخت مزاحم سایه درخت دیگر می شود اصطلاحی در باغبانی هست که می گویند اگر از باغ بغلی سایه درخت در باغ شما افتاد میوه آن برای شما محسوب می شود. چون سابه به عنوان یک عامل منفی در باغبانی محسوب می شود و آفتاب و نور یک عامل مثبت است. درخت سیب باید 4 تا 5 متر از درخت دیگر فاصله داشته باشد چون نباید سایه بدهد. درخت گردو نیز 10 تا 15 متر، اینها شرایط خاص است.


باغی که میوه ندهد می گویند این باغ مانند جنگل است ولی باغی که از روی اصول کاشته شده باشد و فواصل و قالب درست درختان در آن رعایت شده باشد محصول آن نیز به بهترین شکل خواهد بود. در واقع یک دانش و محاسباتی بوده و آن را از حالت وحشی تغییر داده و شرایط خوبی را برای پرورش به وجود آورده و آن درخت مجبور نبوده برای آنکه سایه بدست آورد بصورت کج رشد کند. این شرایط در گیاهان و در میوه ها و در طبیعت کاملاً وجود دارد.


برای انسان هم دقیقاً این مطالب صادق است. به این صورت که ما باغبان، جنگل و باغ را داریم و در اینجا انسانی را داریم که راهنما و مربی دارد. انسانی که خوی وحشی گری دارد دائماً در حال جنگیدن است، با خودش با اطرافیانش با افکار و خانواده اش می جنگد، برای اینکه بودنش را ثبیت کرده و حفظ کند و در مقابل یک انسانی هست که، دقیقاً مانند درختی که در باغ کاشته شده مشکلی با درختان اطراف خود ندارد بنابراین تمام تمرکزش می رود روی این که رشد کرده و تولید کند.
 

تفاوت این می شود که یک درخت آلوی جنگلی صد میوه می دهد که همه ترش و کوچک است ولی یک درخت آلوی اهلی ده هزار آلو می دهد که همه شیرین، درشت و خوشمزه است اما مشکل از آنجاست که چه کار کنیم که  گردو هایمان اندازه سیب شود. آیا باید یک گردو اندازه سیب بکاریم که گردو هایمان نیز اندازه یک سیب بزرگ شود، باغبان جواب داد همه به این موضوع ربط ندارد که شما گردوی بزرگی بکارید و بخواهید گردوی بزرگتری بروید. این که که شما با آن درخت چه می کنید خیلی مهمتر است.
 

ممکن است شما گردوی متوسط بکارید ولی با او طوری رفتار کنید که درخت، گردوی بزرگتری بدهد. این همان دانشی است که باغبان به آن درخت می دهد و این دانشی است که راهنما به خود انسان می دهد. یعنی انسان اگر راهنما یا معلمی داشته باشد، مانند درخت رشد می کند اما درخت با انسان تفاوتهایی دارد.
 

می توان یک درخت را برداشت و بدون اینکه آن درخت برای شما مشکلی ایجاد کند او را در باغ دیگری رشد و پرورش داد اما در مورد انسان به این شکل نیست. انسان ابتدا باید با خود کنار بیاید یعنی در درون خود اهلی شده باشد تا بعد استاد بتواند برایش کاری انجام دهد چون تفاوتی وجود دارد بین مرحله انسانی با مرحله حیوانی یا نباتی. این جنگیدن برای خود من نیز وجود داشته است. خیلی وقتها بسیار تلاش می کردم ولی همیشه به قرارهایم دیر می رسیدم. اگر باکسی قرار داشتم مثلاً هشت صبح قرار داشتم اگر ساعت 5 صبح هم بیدار می شدم باز هم 8:15 به سر قرار می رسیدم و اگر یک ربع به 8 نیز از خواب بیدار می شدم باز هم ساعت 8:15 به قرارم می رسیدم.
 

این برایم جای سوال بود که چرا به این شکل می شود وقتی 3 ساعت وقت اضافه دارم باز هم دیر می رسیدم و اگر یک ساعت هم وقت داشتم باز هم دیر می رسیدم. با بررسی هایی که کردم دیدم زمان اصلاً مطرح و مهم نیست در آن سه ساعت من با خود در حال جنگیدن هستم. مثلاً کفش هایم را تمیز می کنم و بعد اتاقم را مرتب می کنم و به این شکل اتلاف وقت می کنم و زمانی که به سر قرار می رسیدم باز هم دیر شده و اگر یک ربع به 8 هم از خواب بیدار شوم تا آماده شده و به سر قرار برسم، ساعت 8:15  می شد.
 

زمان اینجا نقشی نداشته است. دقیقاً شما اگر به آن درخت جنگلی میلیون سال هم زمان دهید هیچ فرقی نمی کند در میوه ای که می دهد چون باید اهلی شود. در انسان نیز به همین شکل است. حال نشانه های وحشی بودن چیست؟ انسانهای وحشی در ظاهر بسیار اهلی به نظر می آیند و این یکی از شعبده های این قضیه است. شاید شما در نگاه اول بگویید که چه انسان خوبی است، خوش برخورد و متین بوده و منظم و مرتب است ولی کمی که بیشتر بشناسیدش می بینید که هر کاری کنید او کار خودش را انجام می دهد. این در ازدواج هم بسیار جالب است فرد در برخورد اول خیلی سریع تصمیم گرفته و زمانی که به جلو می روند می بینند که او کار خودش را انجام داده و با شما کاری ندارد زیرا زمانی که انسان از درون مشکل داشته باشد لااقل ظاهر خود را حفظ می کند تا وضعیت خیلی خراب نشود.
 

پس بعضی ها خلق و خوی خوبی دارند در ظاهر، به این دلیل که کسی به جهنم درونشان پی نبرد ولی بر عکس انسان های اهلی ممکن است ظاهر خیلی سفت و سختی داشته باشند ولی آنها رفتار سفت و محکمی دارند به این دلیل که کسی به بهشت درون آنها آسیبی نرساند و این دو کاملاً متفاوت هست. این باعث می شود ما از معدودی انسانها خوشمان نیاید و افرادی که در درجه اول شاید از او خوشمان نیاید، خیلی خیلی وضعیت بهتری داشته و انسان های متعادل تری هستند و در اعمالی که انجام می دهند ثابت قدم تر هستند و نشانه آن نیز خیلی ساده است مثل همان قضیه ای که "دو صد گفته چو نیم کردار نیست" باید دید که درونش چیست.
 

اگر من بخواهم بفهم که آدم اهلی هستم یا وحشی باید ببینم آیا تولید، زایش و خلق دارم یا ندارم یا فقط سخن می گویم و فضا سازی می کنم، باید دید تولید چقدر دارم. شما می خواهید ببینید که یک درخت سیب خوب است یا بد، شما فقط کافی است به میوه های آن نگاه کنید اگر سیب های خوبی داشت می فهمید که درخت سیب خوبی است و نیازی نیست با کسی بحث کنید و از روی میوه می فهمید که درخت خوبی است.


وقتی انسان به زایش و تولید نگاه کند می تواند خیلی مسائل را پیدا کند. اگر یک آهنگساز خوب نباشد این را می توان از روی آهنگ هایش فهمید و از این قضیه انسان برای خودش می تواند استفاده کند. گاهی ممکن است ما درگیر مدرک شویم. مدرک با تولید و زایش فرق می کند. ممکن است یک نفر ده لیسانس و مدرک هم داشته باشد، باید دید این مدرک ها به چه کار می آید. آیا مورد استفاده داشته است یا نه، اگر شما مهندس هستید چند کار انجام داده و چند بنا ساخته اید. اگر پزشک هستید چند نفر را درمان نموده اید، من این موارد را برای خودم استفاده  کردم که آیا تولیدی دارم یا ندارم. دیدم در یک سری چیزها خیلی تولیدم خوب است و فهمیدم در چیزهایی که تولیدم خوب است اهلی شده ام.
 

نشانه اش این است که  زمانی که انسان اهلی است با دیگران هیچ کاری ندارد. اینها زمینه ای است و ممکن است در یک صفاتی انسان اهلی شده باشد و در یک صفات دیگر اهلی نباشد. رشد دادن متقابل این صفات نیز خیلی مهم است. زمانی که انسان در چیزی اهلی شده  باشد دیگر با دیگران هیچ کاری ندارد. مثلاً شما در حال درس خواندن هستید اینکه دیگران چه نمره ای گرفته اند و چقدر جلو تر از شما هستند کاری ندارید یعنی ذهن انسان درگیر  قیاس، رقابت و مبارزه نمی شود. کار را انجام می دهد برای خود کار و لذتی که از انجام کار می برد با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. فعلی که با عشق انجام شود محکوم به پیروزی است.
 

وقتی انسان کاری را با عشق انجام می دهد محکوم است که موفق شود. شما وقتی که مشغول نوشتن هستید و از این نوشته خود نیز لذت می برید وقتی دیگران نیز آن را بخوانند قطعاً از آن لذت می برند ولی اگر متنی را که می نویسیم، صدها بار در نوشتن آن شکنجه شویم دیگران نیز از آن لذتی نبرده و مجبوری شاید یک بار آن را بخوانند. من هیچ وقت پیشنهاد نمی کنم که بگردیم ببینیم که چه کسانی اهلی هستند و چه کسانی وحشی.


انسان باید از خود شروع کند و برای اینکه اهلی شود باید آموزش پذیر شود. آدمی شود که به او بخشیده شود چون توانایی ها به انسان داده می شود. خیلی ها به کلاس زبان یا کلاس موسیقی می روند ولی یکی از آنها به خوبی می تواند انگلیسی صحبت کند یا یکی از آنها نوازنده می شود. بقیه چرا این را بدست نمی آورند؟ چون بر این باور هستند که آنها اهلی نشده اند و در حال جنگیدن هستند بنابراین زایش آنها زیاد نیست نهایتاً شاید آن مدرک را بگیرند ولی این که بتوانند آن را بکار ببرند کم است.
 

یک نگاهی به خود بیاندازیم، یک نفر در یک لژیون در ظرف دو سال چقدر تغییر می کند، بخاطر این است که این فعل اهلی شدن اتفاق افتاده است. نشانه دیگری که در این قضیه وجود دارد، زمانی که انسانی خلق و خوی بدوی را داشته باشد سریع به او برمی خورد تا چیزی به او می گویند ناراحت شده و عصبانی می شود یا دچار اندوه و غصه شده یا گریه می کند یا منتظر می شود روزی که قدرتی به دست آورد تلافی کند. این حس وحشی گری است این خلق وحشی بودن زمانی که با انسان باشد شاید انگیزه هم به او بدهد اما این انگیزه ای نیست که به او آرامش دهد.
 

او را به قدرت و جایگاه می رساند که به هزاران نفر هم دستور دهد ولی آن تولید و زایش را ندارد بنابراین باید انسان به این حالت عصبانی شدن و ناراحت شدن بصورت جدی نگاه کند. در هر چیزی که بخواهد پیشرفت و رشد کند و چیزی به او اضافه شود باید این صفت ناراحت شدن و برخوردن را کنار بگذارد. این بزرگترین مانع در اهلی شدن انسان ها می باشد. اگر این کار را انجام دهد و بتواند از این سد عبور کند و به جایی برسد که ناراحت نشود یعنی ظرفیت و استحقاق بدست آوردن را دارد. کسانی که از نبود چیزی ناراحت و عصبانی می شوند و می خواهند انتقام بگیرند، اگر آن چیز را داشته باشند هم انتقام می گریند، ولی به یک شکل دیگر.
 

وقتی که چیزی را به او ندادند و انسان ناراحت نشد، اگر  آن چیز را به دست آورد،  آن موقع یعنی ظرفیت داشتن آن را دارد. بعضی برای عقده ها و کمبودهای خود تلاش می کنند و چیزهایی نیز بدست می آورند ولی در انتها می بینند که ظرفشان تهی است و چیزی در ته آن نیست. ممکن است چندین سال برای آن تلاش هم کرده باشند. در فرایند اهلی شدن ممکن است مشکل انسان از شرک، کبر و منیت باشد و باید آن را پیدا کند و مهم هدف است و از طبیعت نیز تا می تواند الهام بگیرد که خیلی به او کمک خواهد کرد.

 

تهیه گزارش: همسفر وحیده
منبع:
وبلاگ نمایندگی آکادمی