به نام او که هرچه دارم از اوست

    از فرمان برداری تا فرماندهی

سلام دوستان     

من این حکایت بنویسم تو خود حدیث مفصل  بخوان از فرمان برداری تا فرماندهی .

روزی پیرمردی ژنده پوش از کوچه ای می گذشت به میان کوچه رسیده بود که ناگهان کودکی بازیگوش از بام خانه ای افتاد مردم داخل کوچه نگران خیره به بالا نگاه می کردند .

پیرمرد ژنده پوش به آسمان نگاهی کرد وچیزی گفت : در کمال ناباوری مردم کودک میان  آسمان وزمین ماند. همه گفتند این مرد جادوگر است. چطور این کار را کردی؟

پیرمرد گفت: چیز دور از ذهنی نیست. همه عمرم هر چه خداوند فرمودند من اطاعت کردم و بندگی او را کردم و فرمانهای خدا را کامل اجابت کردم . اکنون من از خدا خواستم که کودک را نگه دارد .

وخدا خواسته ی مرا اجابت کرد. یعنی از فرما نبرداری تا فرما ندهی.

پس خوب فرمان ببریم تا فرمانده خوبی بشویم.   انشا الله.